|
فرصت
|
||
|
وبلاگ فارغ التحصیلان مرکز شهیدبهشتی (تیزهوشان) بیرجند |


دانشگاه استنفورد در سيليكن ولي ايالت كاليفرنيا مانند سال كذشته در مكان دوم بهترين دانشگاه هاي جهان قرار دارد. دانشگاه استنفورد در اواخر قرن نوزدهم ميلادي تاسيس شد. اين دانشگاه از زمان تاسيس يك قطب اصلي تحقيقات محسوب مي شود.







از دوستان عزیزی که در دانشگاه بیرجند یا صنعتی بیرجند هستند تقاضا دارم اطلاعاتی در مورد شرایط و مدارک مهمان شدن و انتقالی به این دانشگاه رو از طریق همین وبلاگ در اختیار بچه ها بزارن شاید بدرد بخوره!!
هر کی هم خبری چیزی داره تو نظرا بیان کنه!
![]()
حالا برای اینکه بتونیم هم رو ببینیم و دیداری تازه کنیم! می خواهیم قراری بگذاریم . اما این دفعه جایش را و زمانش را نمی گویم . زیرا ممکن است بعضی نتوانند بیایند و باز زمان و مکان را تغییر دهیم. پس بچه ها هر کدام بگویند کی می آیند تا ببینیم قرار قبل از سال نو باشد ، بعد از سال نو باشد . داخل شهر باشد ، خارج شهر باشد و ...
پس :
1- بچه های فعال وبلاگ اندکی دندان روی جگر بگذارند و با ارسال پی در پی پست ها ، این پست را به قعر جدول نفرستند!
2-هر چه اطلاعات از زمان بازگشت خودتان یا بچه ها دارید بگویید (البته موثق!) نظرتان راجع به مکان و ... را هم ارائه کنید
3- بچه های تهران اکثرا سه شنبه بر می گردند . به استثنای چند نفر من جمله من و علی میرزایی که دوشنبه می آییم.
استاد ترم پیشم سکته کرده است .
برایش دعا کنیم
بانوان ایرانی تنها بانوانی در دنیا هستند که دماغهایشان بدون هیچگونه عمل و دخل و تصرفی اینقدر کوچک و نقلی است. اینان تنها زنانی هستند که خدادادی از ابروهای کمانی، شیطانی و... برخوردار هستند. در کمتر زنانی در عالم گزارش شده است که به مانند زنان ایرانی از لبانی غنچه گون، دندانهایی سفید همچون برف و گونه هایی برجسته برخوردار باشند.
تناسب اندام:چین: درس می خواند و در اوقات فراغت مشابه یک مارک معروف خارجی را می سازد و با یک دهم قیمت جنس اصلی می فروشد!
رژیم اشغالگر صهیونیستی: بیشتر واحدهایی که او پاس کرده، عملی است او دوره کامل آموزشهای رزمی و تروریستی و کماندویی را گذرانده! مادرزادی اقتصاد دان و نزول گیر و ربا خوار به دنیا می آید!ننه قمر «لاحول» گفت و لبش را گاز گرفت و دلسوزانه، بنا کرد به نصیحت که: مردى که توى دستگاه عمل بیاید، شوهر بشو و مرد زندگى نیست. تازه بچهدار هم که بشوى لابد یا دارا و سارا مىزایى یا از این آدم آهنىهاى بدترکیب یا چه مىدانم پینوکیو...
وقتى ننه قمر دهانش کف کرد و قلبش گرفت و
خسته شد، دلربا شروع کرد به تعریف از کامپیوتر و اینترنت و چت و این که
شوهر کامپیوترى هم مثل شوهر راست راستکى است و آنقدر گفت و گفت تا ننه قمر
راضى شد براى عاقبت به خیرى دخترش، سینهریز و النگوهاى طلایش را بفروشد و
براى دلربا کامپیوتر مجهز به فکس مودم اکسترنال و کارت اینترنت پرسرعت و
هدست و کلى لوازم جانبى دیگر بخرد.
بارى اى برادر بدندیده و اى خواهر
نوردیده، دستگاه را خریدند و آوردند گذاشتند روى کرسى و زدندش به برق و
روشنش کردند. دلربا گفت: «اى مادر، در این وقت روز، فقط بچههاى مدرسهاى
و کارمندهاى زن و بچهدار توى ادارات، مىروند در چت و تا نیمه شب خبرى از
شوهر نیست.» به همین خاطر، از همان کلهی ظهر تا نیمه شب، ننه قمر نشست در
پشت دستگاه و با جدیت تمام به بازى ورق گنجفه و با دل و اسپایدر پرداخت.
نیمه
شب دلربا دستگاه را تحویل گرفت و وصل شد به اینترنت و یک «آى دى» به نام
«دلربا آندرلاین تنها 437» براى خود ثبت کرد و رفت توى یکى از اتاقهاى
«یارو مسنجر». به محض ورود، زنگها به افتخارش به صدا درآمدند و تا دلربا
به خودش جنبید، متوجه شد که چهل _ پنجاه تا شوهر بالقوه، دورش را
گرفتهاند. دلربا که دید حریف این همه خواستگار مشتاق و دلداده نیست،
همهی پیغامها را خواند و سر آخر از نام یکى از آنها خوشش آمد و با ناکام
گذاشتن خیل خواستگاران سمج، با همان یکى گرم صحبت شد. در زیر متن مکالمات
نوشتارى آن دو به اختصار درج مى شود:
پژمان آندرلاین توپ اند باحال: سلام. اى دلرباى زیباى شیرین کار، خوبید؟
دلربا آندرلاین تنها437: سلام. مرسى. یو خوبى؟
پژمان: مرسى + هفتاد. سین، جیم، جیم پلیز. [سین، جیم، جیم: همان A/S/L به زبان غربتى است؛ یعنى: سن؟ جنسیت؟ جا و مکان زندگى]
دلربا:
هجده، دال، بوغ [یعنى هجده سالهام، دخترم و در بالاى ولایت غربت به
زندگانى اشرافى مشغولم. ترجمه و تفسیر از بنده نگارنده] یو چى؟
پژمان: من بیست و چهار، پ، بوغ. خوشبختم! [یعنى خوشوقتم.]
دلربا: لول. [یعنى حسابى لول و کیفورم. همان LOL] پس همسایهایم.
پژمان:
بله ولى من براى ادامهی تحصیل دارم ویزا مىگیرم که بروم در جابلقا چون
که هم در آنجا آزادى مىباشد و هم سى دى با کیفیت آینه آنجا هست و من همه
کس و کارم (یعنى دخترخاله پسر عمه دایى مامانم) در آنجا زندگى مىکنند.
دلربا: اوکى، درک مىکنم به قول مامى: توبى اور نات توبى. راستى نگفتى چه شکلى هستى؟
پژمان: قد 185، وزن80، موخرمایى روشن و بلند، پوست سفید، چشم آبى.
دلربا: من قدم 174، وزن 60، رنگ چشمم هم یک چیزى بین آبى و سبز.
پژمان: واى خداى من... راست مى گویى؟
دلربا: وا... یعنى خیلى زشتم؟
پژمان:
نه... اتفاقاً بىنظیرى. راستش نمىدانم چطور شد که همین الان، یک دفعه به
من احساس ازدواج دست داد. آه اى دلرباى من، چشمان تو حرمت زمین است و یک
قشنگ نازنین است...
دلربا: اى واى خدا مرا بکشد که با بیان حقیقتى ناخواسته، تیر عشق را بر قلبت نشاندم.
حالا دو تا حیران من و تو، زار و گریان من و تو...
پژمان: اى نازنین، بدجورى من خاطرخواه توام آیا حالیت مىباشد؟ تکه تکه کردى دل من را، بیا بیا بیا که خیلى مىخواهمت.
دلربا:
حالا من چه خاکى به سر بریزم با این عشق پاک و معصوم؟ من مىخواهم ایوان
رویا را آب پاشى کنم و امشب هرجور شده و با هر بدبختى، عکس تو را نقاشى
کنم. اما تو را چه جورى بکشم چرا که وسایل نقاشىام کم و کسر دارد و من
مداد مخملى ندارم.
پژمان: اوه ماى گاد... اصلاً اى دلرباى نازنین من،
بیا تا برویم از این ولایت غربت من و تو. تو دست مرا [البته بعد از جارى
شدن صیغه عقد. یادآورى از بنده نگارنده] بگیر و من دامن تو را [البته بعد
از جلب رضایت زوجه و خانواده او و همچنین طى مراحل قانونى. ایضاً یادآورى
اخلاقى از بنده نگارنده] بگیرم. کاش هم اکنون در کنارم بودى تا... اصلاً
ولش کن، الان هر چه بگوییم این یارو «بنده نگارنده» مىخواهد وسطش پیام
اخلاقى بدهد. بیا شماره تلفن مرا بنویس و تماس بگیر تا بدون مزاحم
حرفهاىمان را بزنیم...
ما از این افسانه نتیجه مىگیریم که اگر جوانان را نصیحت کنیم، رازشان را به ما نمىگویند!
قصهی ما به سر رسید، غلاغه به خونهاش نرسید!
از همین جا نیز به افرادی که سابقه ی بیماری قلبی دارند شدیدا توصیه می شود از ملاحضه ی رقم قابل پراخت این قبوض به شدت پرهیز کنند!
***
پرسش : اگر یک خانوم مشغول رانندگی باشد و ناگهان متوجه شود که ترمز خودرو اش بریده و نمی گیرد چکار می کند ؟!
پرسش : هنگامی که یک خانم راهنمای سمت چپ خودرواش را می زند ، این به چه معناست ؟!
الف ) یعنی می خواهد به سمت راست برود
قاف ) یعنی می خواهد شیشه سمت چپ خودرواش را پایین بیاورد
ذال ) یعنی می خواهد پشت فرمان موبایلش را درآورد و با همسرش تماس بگیرد
نون ) یعنی می خواسته برف پاک کن را بزند
پرسش : اگر یک خانوم در حین رانندگی بخواهد از بین دو خودروی در حال حرکت عبور کند چکار می کند ؟!
الف ) بعد از از بیخ کندن آینه بغل جفت خودرو ها از بینشان عبور می کند
قاف ) اول به خودروی سمت راست می کوبد بعد به خودروی سمت چپ سپس با همسرش تماس می گیردنون ) یک بوق می زند و راننده دو خودرو تا متوجه می شوند او خانوم است سریعا به او راه می دهند که برود
و آمده است از نماد خرخونان و مفخر درسخونان که در هر نفس دانشجو دو بوست یکی کباب و دیگری آدامس . آن یکی زمانی ساطع می شود که آن را بخوری و دیگری بعد از آن یکی ساطع می شود و او که احوالاتش بس عجیب است و غریب آن چنان که کس نداند گوشت خر است یا گوسفند که برخی به گاو نماید و اندر ممالک کفروشرک آن را به لاستیک می شناسندی و آن را چنان می جوند که آدامس هم .
دانشجو در بدو ورود به این دانش گاه که گاه غوغاست و گاه ویرانه چنان هیبتی به خود می گیرد به مانند بوقلمون . هزاران رنگ می شوندندی و به هزار شکل بر آمدی و خود نمایان ساختی که اجناس مخالف را جلب نظر نمایندی . برخی نیز آن ها را جوی گیرندی و حسابی خرخوان شوندی و دیگران را بد به سخره می گیرندی . آنگاه است که برخی دیگر جوش آورندی وقصد هلاکش می کنندی .آن زمان که می بینند یکی پس ازدیگری وواحد را پاس می نماید .
و اندر زمان امتحانات آمده است که چون به آن زمان رسد قرائت خانه چنان پر گردد که اگر سوزن به زمین اندازی ماند به کاهدان که دیگر نیابی اورا مگر بعد از امتحان . با این حال در صحف قدیمه و کتب شریفه آمده است که این اوضاع برای دوران امتحانات است فقط.
آن پیر سر به جیب مراقبت کرده روزی ما را فرمود وقتی که گذری می داشتیم : چون به دانشگاه فرو رفتی سرت را به درس بسپاری آن چنان کو نشنود فریاد بی غوغای تو . آن بود که ناگهان دیدم دوستان از فرط تعجب نعره ها برآوردند و جابه جا سکته زدندی و خاک بر سر و روی پاشیدندی و جامه زخمین گشت(در برخی نسخ "زخمیک گشت") و آن جا بود که دانشجوکی از دیار شهرستان برخاست و خواست سوالی بپرسد که ای پیر بحث سیاسی بکنیم ؟ آنجا بود که شیخ پیر نعره برآورد
"نه............"
به لحظه جان داد.
گفتنی است همچنین در صحف مکرمه آمده است که اوج قصه پس از امتحان است آنگاه که استاد ما را گول زدندی و چنان بر درش نشستندی که زیر پا علف سبز شدندی که استاد نیم نمره عنایت نمایید مارا . به گوشش نمی رود که نمی رود . او آن یار بادوام و رفیق با حال با لحنی غمناک فرمود :
نرود میخ آهنین در سنگ
پس تو نامه ای با تضرع و زاری نبشتی که استاد تو را به خود بده نیم نمره را که نیک آزرده خاطر گشته ایم .
و این بود داستان دانشجویی که نگفتیم آنچه را در قرائت خانه و سایت و .... می گذرد
باید پس از خواندن هر سؤال در عرض 5 ثانیه به آن جواب بدهید.
در پایان پاسخ های خود را با پاسخ های در ادامه مطلب چک کنید.
1- بعضی از ماهها 30 روز دارند بعضی 31 روز چند ماه 29 روز دارد؟
2- اگر دکتر به شما 3 قرص بدهد و بگوید هر نیم ساعت 1 قرص بخور چقدر طول میکشد تا تمام قرصها خورده شود؟
3- من ساعت 8 شب به رختخواب رفتم و ساعتم را کوک کردم که 9 صبح زنگ بزند وقتی با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم چند ساعت خوابیده بودم؟
4- عدد 30 را به نیم تقسیم کنید وعدد 10 را به حاصل آن اضافه کنید چه عددی به دست می آید؟
5- مزرعه داری 17 گوسفند زنده داشت تمام گوسفند هایش به جز 9 تا مردند چند گوسفند زنده برایش باقی مانده است؟
6- اگر تنها یک کبریت داشته باشید و وارد یک اتاق سرد و تاریک شوید که در آن یک بخاری نفتی یک چراغ نفتی و یک شمع باشد اول کدامیک را روشن میکنید؟
7- فردی خانه ای ساخته که هر چهار دیوار آن به سمت جنوب پنجره دارد خرسی بزرگ به این خانه نزدیک میشود این خرس چه رنگی است؟
8- اگر 2 سیب از 3 سیب بردارین چند سیب دارید؟
9- حضرت موسی از هر حیوان چند تا با خود به کشتی برد؟
10- اگر اتوبوسی را با 43 مسافر از مشهد به سمت تهران برانید و در نیشابور 5 مسافر را پیاده کنید و 7 مسافر جدید را سوار کنید و در دامغان 8 مسافر پیاده و 4 نفر را سوار کنید و سرانجام بعد از 14 ساعت به تهران برسید حالا نام راننده اتوبوس چیست؟
پاسخ ها در ادامه مطلب ...
عید همه دوستان مبارک

زاحمد تا احد یک میم فرق است
جهانی اندراین یک میم غرق است
یقینا میم احمد میم مستی ست
که سر مست از جمالش چشم هستی ست
زاحمد هردو عالم آبرو یافت
دمی خندید و هستی رنگ و بو یافت
اگر احمد نبود آدم کجا بود
خدا را آیه ای محکم کجا بود
چه می پرسند کاین احمد کدام است
که ذکرش لذت شرب مدام است
همان احمد که آوازش بهار است
دلیل خلقت لیل و نهارست
همان احمد که فرزند خلیل است
قیام بتشکنها را دلیل است
همان احمد که ستار العیوب است
دلیل راه و علام الغیوب است
همان احمد که جامش جام وحی است
به دستش ذوالفقار امر و نهی است
همان احمد که ختم الانبیا شد
جناب کنت و کنز مخفیا شد
همان اول که اینجا آخر آمد
همان باطن که بر ما ظاهر آمد
همان احمد که سرمستان سرمد
بخوانندش ابوالقاسم محــــــــــــــــــمد (ص)
محمد میم و حا ء و میم و دال است
تدارک بخش عدل و اعتدال است
محمد رحمه للعالمین است
کرامت بخش صد روح الامین است
اللّهمّ صلّ علی محمّدوآل محمّد وعجّل فرجهم
محمد پاک و شفاف و زلال است
که مرات جمال ذوالفقار است
محمد تا نبوت را برانگیخت
ولایت را به کام شیعیان ریخت
ولایت باده ی غیب و شهود است
کلید مخزن سر وجود است

التماس دعا
اين رتبه بندي رو يك موسسه ي معتبر در سطح جهان انجام داده و تقريبا آخرين رتبه بندي موجوده . اسامي دانشگاه ها به ترتيب رتبه در ايران نوشته شده و اعداد نشان دهنده ي رتبه در جهان است: دانشگاه تهران 1373 دانشگاه صنعتی شریف 2255 دانشگاه علوم پزشکی تهران 2470 دانشگاه صنعتی امیر کبیر 2723 دانشگاه صنعتی اصفهان 2752 دانشگاه علم و صنعت ایران 2785 دانشگاه تربیت مدرس 2859 دانشگاه صنعتی خواجه نصیر طوسی 2894 دانشگاه علوم پزشکی شیراز 2904 دانشگاه امام صادق (ع) 2912 دانشگاه فردوسی مشهد 2982 دانشگاه شیراز 3055 دانشگاه اصفهان 3166 دانشگاه تبریز 3236 دانشگاه علوم پزشکی اصفهان 3367 دانشگاه شهید بهشتی تهران 3398 دانشگاه علوم پزشکی تبریز 3596 دانشگاه علوم پزشکی ایران 3597 دانشگاه ارومیه 3824 دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی 4087 دانشگاه الزهرا (س) 4094 دانشگاه پیام نور 4306 دانشگاه شهید چمران اهوا 4325 دانشگاه کاشان 4543 دانشگاه بو علی سینا 4804
هنگامی که زمانه به کام تو نمی گردد
سهل است که نومید شوی و بیندیشی که
" نمی توانم پس چرا بکوشم "
اما... مهم این نیست که چقدر از اشتباه خود بیمناکی
یا چقدر از آن مایوس شده ای
تسلیم مشو هرگز
زیرا اگر باز نکوشی و به جستجوی آنچه در زندگی
خواهان آنی ادامه ندهی ، به سویت نخواهد آمد
و سرانجام می پذیری که بهتر از این نیز می توانست باشد
پیروزی با برد و باخت تو سنجیده نمی شود
هر شکستی ، همیشه با قدری پیروزی همراه است
آنچه مهم است احساس بهتری است که نسبت به خود بیابی
احساسی که متکی به استدلال ساده ای است :
تو سعی خود را کرده ای
یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد!
افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"
آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"
خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!"
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .
به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:”متشکرم”.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :”متشکرم ” .

1-اوبا سر بزرگ متولد شد
وقتي انيشتن به دنيا آمد او خيلي چاق بود و سرش خيلي بزرگ تا آنجايي كه مادر وي تصور مي كرد، فرزندش ناقص است،اما او بعد از چند ماه سر و بدن او به اندازه هاي طبيعي بازگشت.
2-حافظه اش به خوبي آنچه تصور مي شود، نبود
مطمئنا انيشتن مي توانسته كتابهاي مملو از فرمول و قوانين را حفظ كند،اما براي به ياد آوري چيز هاي معمولي واقعا حافظه ضعيفي داشته است. او يكي از بدترين اشخاص در به ياد آوردن سالروز تولد عزيزان بود و عذر و بهانه اش براي اين فراموشكاري، مختص دانستن آن [تولد ]براي بچه هاي كوچك بود.
3-او ازداستانهاي علمي-تخيلي متنفر بود
انيشتن از داستانهاي تخيلي بيزار بود. زيرا كه احساس مي كرد ،آنها باعث تغيير درك عامه مردم ازعلم مي شوند و در عوض به آنها توهم باطلي از چيز هايي كه حقيقتا نمي توانند اتفاق بيفتند ميدهد.
به بيان او "من هرگزدر مورد آينده فكر نمي كنم،زيراكه آن به زودي مي آيد. به اين دليل او احساس مي كرد كساني كه بطور مثال بشقاب پرنده ها را مي بينّند بايد تجربه هايشان را براي خود نگه دارند.
4-او در آزمون ورودي دانشگاه اش رد شد
درسال 1895 در سن 17 سالگي،انيشتن كه قطعا يكي از بزرگترين نوابغي است،كه تا كنون متولد شده،در آزمون ورودي دانشگاه فدرال پلي تكنيك سوييس رد شد. در واقع او بخش علوم ورياضيات را پشت سر گذاشت ولي در بخش هاي باقيمانده، مثل تاريخ و جغرافي رد شد.وقتي كه بعدها از او در اين رابطه سوال شد؛او گفت:آنها بي نهايت كسل كننده بودند، و او تمايلي براي پاسخ دادن به اين سوالات را در خود آحساس نمي كرد.
5 علاقه اي به پوشيدن جوراب نداشت-انيشتن
انيشتن در سنين جواني يافته بود كه شصت پا باعث ايجاد سوراخ در جوراب مي شود.سپس تصميم گرفت كه ديگر جوراب به پا نكند و اين عادت تا زمان مرگش ادامه داشت.
علاوه بر اين او هرگز براي خوشايند و عدم خوشايند ديگران لباس نمي پوشيد، او عقيده داشت يا مردم اورا مي شناسند و يا نمي شناسند.پس اين مورد قبول واقع شدن[آن هم از روي پوشش] چه اهميتي ميتواند داشته باشد؟
6-او فقط يكبار رانندگي كرد
انيشتن براي رفتن به سخنراني ها و تدريس در دانشگاه، از راننده مورد اطمينان اش كمك مي گرفت. راننده وي نه تنها ماشین اورا هدايت مي كرد، بلكه هميشه در طول سخنراني ها در ميان،شنوندگان حضور داشت.
انيشتن، سخنراني مخصوص به خود را انجام مي داد و بيشتر اوقات راننده اش، بطور دقيقي آنها را حفظ مي كرد.
يك روز انيشتن در حالي كه در راه دانشگاه بود، باصداي بلند در ماشين پرسيد:چه كسي احساس خستگي مي كند؟
راننده اش پيشنهاد داد كه آنها جايشان را عوض كنند و او جاي انيشتن سخنراني كند،سپس انيشتن بعنوان راننده او را به خانه بازگرداند.
عدم شباهت آنها مسئله خاصي نبود.انيشتن تنها در يك دانشگاه استاد بود، و در دانشگاهي كه وقتي براي سخنراني داشت، كسي او را نمي شناخت و طبعا نمي توانست او را از راننده اصلي تمييز دهد.
او قبول كرد، اماكمي ترديد در مورد اينكه اگر پس از سخنراني سوالات سختي از راننده اش پرسيده شود، او چه پاسخي خواهد داد، در درونش داشت.
به هر حال سخنراني به نحوي عالي انجام شد، ولي تصور انيشتن درست از آب در آمد.دانشجويان در پايان سخنراني انيتشن جعلي شروع به مطرح كردن سوالات خود كردند.
در اين حين راننده باهوش گفت "سوالات بقدري ساده هستند كه حتي راننده من نيز مي تواند به آنها پاسخ گويد"سپس انيشتن از ميان حضار برخواست وبه راحتي به سوالات پاسخ داد،به حدي كه باعث شگفتي حضار شد.
7-الهام گر او يك قطب نما بود
انيشتن در سنين نوجواني يك قطب نمابه عنوان هديه تولد از پدرش دريافت كرده بود.
وقتي كه او طرز كار قطب نما را مشاهده مي نمود، سعي مي كرد طرز كار آن را درك كند. او بعد از انجام اين كار بسيار شگفت زده شد.بنابر اين تصميم گرفت علت نيروهاي مختلف در طبيعت را درك كند.
8-راز نهفته در نبوغ او
بعد از مرگ انيشتن در 1955 مغز او توسط توماس تولتز هاروي براي تحقيقات برداشته شد.
اما اينكار بصورت غير قانوني انجام شد.بعدها پسر انيشتن به او اجازه تحقيقات در مورد هوش فوق العاده پدرش را داد.
هاروي تكه هايي از مغز انيشتن را براي دانشمندان مختلف در سراسر جهان فرستاد. از اين مطالعات دريافت مي شود كه مغز انيشتن در مقايسه با ميانگين متوسط انسانها،مقدار بسيار زيادي سلولهاي گليال كه مسئول ساخت اطلاعات هستند داشته است.همچنين مغز انيشتن مقدار كمي چين خوردگي حقيقي موسوم به شيار سيلويوس داشته، كه اين مسئله امكان ارتباط آسان تر سلولهاي عصبي را بايكديگر فراهم مي سازد.
حالا برای وارد کردن شوک به وبلاگ ! و برانگیختن همکلاسی ها به فعالیت ، این چهار عکس از جشن فارغ التحصیلی را برایتان می گذاریم (من و علی میرزایی) . بچه ها اطلاع رسانی کنید : رسانه شمایید!
(چون حجم تصاویر بالا و سرعت اینترنت اندک است ، علی رغم میلمان نتوانستیم خود عکس ها را بگذاریم . می توانید از لینک های زیر آن ها را بگیرید!)
http://prop1.persiangig.com/image/06092009927.jpg
http://prop1.persiangig.com/image/06092009932.jpg
|
|